یک جمکران آرزو
باغبانم؛ ولی در باغ من جز نرگس نمی روید.
بنفشه ها از تاب شب های غیبت در اضطرابند و سوسن و یاسمن پیامبران حسن تو.
در گلزار خمیدن را، سرو، از تو آموخت و جامه دریدن را، غنچه، از من.
وفتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن ها
¨
عاشقم؛ و جز نام تو ترجمانی برای عشق نیافتم.
سوختن پیشه من است، اما نه پای شمع های شب های رنگی، در رثای پروانه های سوخته پر.
جمعه ها را دوست دارم؛ نه چون از کار و مشغله فارغم؛ چون همه را مشغول تو می بینم.
موسیقی همان تکرار موزون و ضرباهنگ نام تو در دستگاه شور است.
نوشتن، نیکو صنعتی است، اگر با میم آغاز شود و تا یاء بخرامد.
خامه تقدیر، کتاب عمر مرا نگارستان غیبت و ظهور و فرج و انتظار کرده است، و هرگاه که آخرین می رسد نخستین باز می گردد و دوباره همان واژه های خویشاوند و همخوان.
نشسته ای و هرازگاه طناب راه را تابی می دهی. آیا دست ما سزاوار آویختن به پای تو نیست؟ در کدام بیدادگاه این تقدیر بر ما رفت؟ کدام گناه کرده و ناکرده، نشست و چنین زنجیر آهن دلی بر پای ما بست؟
تیره شب ترین روزگارها؛ فصل عاشقی است. این فصل را به باد بسپار، تا با هر سیلی ورقی چند از آن بگذرد.
اما نه؛ چه سود؟ پایان این فصل انتهای بودن است.
آموزگارم؛ به نوآموزان مدرسه الفبای دوست داشتن می آموزم. مهر ورزیدن را با آنها تکرار می کنم و تخته سیاه را پر از سپیدی القاب تو.
می گویم: اولی ها! دومی ها! سومی ها! .... شما از مادر زاده شدید که مشام به گلبرگ نرگس بسایید. شبها با عروسک شمشیر به خواب روید و صبح چشم های نازک و معصوم خود را تا خونین ترین افق بدوانید.
درس امروز ما میم است. میم مثل مهدی؛ مثل موعود؛ مثلِ .... دیگر میم بس است.
حالا نون. نون مثل ندبه.
مشق فردا را فراموش نکنید: هزار برگ، جمعه.
در بازار حجره دارم؛ « و إن یَکاد....» می فروشم. سرمایه ام را خشت می کنم و یک جمکران آرزو می سازم. تو را در محراب آن می نشانم و خود بر در می ایستم. کفش های زائرانت را به خود می آویزم و تا صبح، سلام گوی فرشتگانم.
می نویسم؛ اما فقط گریه ها را.
انتشارات خزان، ناشر کتاب های من است.
باد توزیع می کند، و رود می خواند.
آرزومندم؛ یک جمکران
پیشه من عاشقی است؛
پیشه تو چیست؟ چیست؟
پیشه من، راز نهان گفتن است
پیشه تو، دیدن اشک من است...
نامه های دلتنگی، رضا بابایی
انی تارک فیکم الثقلین